يه بچههه سر ميز صبحونه، هي داشته با تعجب به پدربزرگ پير و پولدار و خسيسش نگاه ميكرده!
يه كم كه ميگذره بابابزرگه خسته ميشه و ميگه: چي شده نوهي عزيزم؟ چرا به من زل زدي؟
بچههه ميگه: بابا بزرگييييي، دارم ميگردم ببينم برچسب تاريخ و قيمتت رو كجا زدن!
بابابزرگه گيج ميزنه و ميگه: عزيزم متوجه نشدم، برچسب قيمت و تاريخ چيه ديگه؟
بچههه ميگه: آخه بابايي ديشب به ماماني ميگفت كه هر وقت تاريخ مصرف اين پيري تموم بشه، انشاالله پرايدمونو با بي ام و عوض ميكنيم!
|